نشانک
"او با همه فرق داشت. از همه بلند تر و سبز تر بود. وقتی که از جنگل رفت، پرنده های آواره اش سهم شاخه های من شدند. می گفت "نگران نباشید می روم تا کتاب بشوم. مگر بهشت درختان چیزی جز کتاب شدن است؟". اما بهشت برای من بودن در کنار او بود. قول دادم تا دنبالش بگردم و برای یکبار هم که شده، بغلش کنم. وقتی که نوبت رفتن من از جنگل شد، نشانک شدم و حالا کتاب به کتاب، دنبالش می گردم..."
کوتاه و جالب بود.